خردمند چيني پيري در دشتي پوشيده از برف قدم مي زد، که به زن گرياني رسيد.
پرسيد : " چرا مي گريي ؟ "
در حالی که به آرامی اشک می ریخت ٬ پاسخ داد : " چون به زندگي ام مي انديشم، به جواني ام، به زيباييم که در آينه مي ديدم، و به مردي که دوستش داشتم و تمام چیز هایی که روزی از آن من بودند و می اندیشم که  خداوند چقدر بي رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشيده است در حالی که می دانست یاد آوری خاطرات چقدر دردناک است ...
مرد خردمند در ميان دشت برف آگين ايستاد، به نقطه اي خيره شد و به فکر فرو رفت. زن از گريستن دست کشيد و پرسيد : " در آن جا چه مي بينيد؟ "
خردمند پاسخ داد: " دشتي از گل سرخ " و ادامه داد : " خداوند، آنگاه که قدرت حافظه را به من مي بخشيد، بسيار سخاوتمند بود. او مي دانست در زمستان، همواره مي توانم بهار را يه ياد آورده  و لبخند بزنم.
 "

---------------------------------

زندگی

انسان گفت: "خدایا!! به من همه چیز بده تا از زندگی لذت ببرم."
و خداوند پاسخ داد : "من به تو زندگی دادم، تا از همه چیز لذت ببری..."

---------------------------------------

ارزش ...

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید .

کاغذ را گرفت . روی آن نوشته شده بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدهید " .

 و ده دلار نیز به همراه کاغذ بود . قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای قرار داد و در دهان سگ گذاشت . سگ هم  کیسه را گرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی هم وقت تعطیل کردن مغازه بود و مغازه را بست و به دنبال سگ به راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد و قصاب به دنبالش راه افتاد .

 سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .   اتوبوس آمد , سگ جلوی اتوبوس امد و شماره ی آن را نگاه کرد و به ایستگاه
برگشت . صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد ٬  دوباره شماره ی آن را چک کرد !  اتوبوس درست بود سوار شد و قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز مانده بود ٬ به کارش ادامه داد ...

 اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود و سگ منظره ی بیرون را تماشا میکرد . پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد و قصاب هم به دنبالش .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید . اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت  و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ کرد

.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد : " چه کار می کنـــــــی ؟؟  این سگ یک نابغه است ! او باهوش ترین سگیست که من تا به حال دیده ام. "
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت : " تو به این میگی باهوش ؟! اما این دومین بار توی  این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! "

* مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. *

 --------------------------------------

بازم سلام ! - چرا بازم ؟! خب چون همین الان توی اینجا بهتون سلام کردم - خوبین خوشین سلامتین ؟  

اول از همه خیلی معذرت می خوااااااام ! که تازگیا خجالت نمی کشمم و نمی آپم و اینا ! به خصوص از دی ماهی های جیگیـــــلی   که خب چون همشون دوست جونامم هی انداختم عقب آپم رو ... به هر حال بازم یه عالمه معذرت خواهی از پرستو جونم  و خیلی خیلی خیلی بیشتر از ستاره ی گلــــــــــــم  ...

خب یه راست بریم سراغ تولد بازیا ! البته با آرزوی موفقیت در امتحانات ترم اول !!!  :

تولد همه ی دی ماهی های خش خشـــــــــی به ترتیب : پارسا  ٬ محمد ٬ سارا  - که البته من همش همش فقط یه بار دیدمش و عمرا این طرفا سری بزنه  - ٬ نوا  ٬ مریم  - که من هرچی سعی کردم بهش تبریک بگم نشد - ٬ امیر  - موسیو - ٬ پرستو   ٬ پریا  - که خب تبریکات ویژه رو یه ماه پیش خدمتشون گفته بودیم - ٬ محمد رضا  - که خب من نمیدونستم و تازه فهمیدم و مرسی از فرشته - ٬ رضا - که در غیابش کلی براش تولد بازی کردیم -  ٬ ستاره  - و البته مامانه شون  - ٬ و آخر از همه هم پویان  - که ایشونم فکر نکنم این طرفا بیان ولی خب  و خلاصه همه ی دی ماهی ها که خدایی نکرده ممکنه یادم رفته باشه که بگم   امیدوارم همه ی همه تون شونصد و بیست ساله بشین و به خوبی و خوشی و سلامتی و خش خشییت زندگی کنین

همین ...

**********************

پ.ن : آپ بعدی ۱۵ بهمن ! حتما حتما حتما